18. Dec 2016

گزارشی صمیمانه از رویا مکتبی فرد درباره جلسه معرفی نشر میوه گل سرخ در مونیخ در تاریخ 11 نوامبر 2016

پلاک ها را یکی یکی دنبال می کردم تا به پلاک دوازده برسم. هنوز خیلی مانده بود. کمابیش دیر شده بود. به سرعت قدم هایم اضافه کردم. می خواستم پیش از جلسه ببینمش. او که شعر نوجوان ایران را به این خوبی می شناسد و می خواهد آن ها را به آلمانی منتشر کند. تا پیش از آن روز که همسرم آن کلیپ کوتاه معرفی انتشاراتش را برایم بفرستد، او را ندیده  بودم و حالا نمی خواستم یک تماشاچی و شنونده ی صرف باشم. مطمئن بودم که حرف های زیادی با این آدم دارم. هر چه نباشد او داشت ایده ی چندین و چند ساله ی مرا دنبال می کرد. شاید می توانستیم خیلی کارها را با هم انجام دهیم.

بالأخره رسیدم! انتظار دیدن این همه آدم را نداشتم. تقریبن هیچ صندلی خالی نمانده بود! اما برنامه هنوز شروع نشده بود. با یک نگاه جمعیت را از نظر گذراندم. چهره ی ایرانی به چشمم نیامد جز خانمی مومشکی که جلو رو به حضار نشسته بود و داشت متنی را با آقای آلمانی کنار دستی اش مرور می کرد. حدس زدم باید خود آیدا علوی باشد. منتظر ماندم تا صحبتش با آقا تمام شود. برای یک لحظه نگاه مان در هم تلاقی کرد. سرم را با لبخند برایش تکان دادم. لبخندم عمیق تر از لبخند یک مهمان عادی بود؛ این را در نگاهش و لبخند متقابلش حس کردم. سعی کردم رد نگاهش را گم نکنم و بعد در یک لحظه ی طلایی که دو مهمان تازه وارد کتابفروشی شدند و منتظر بودند تا برایشان صندلی بیاورند  و همه چیز برای دقایقی متوقف شده بود، جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم سلام! به فارسی گفتم. یک لحظه فقط برای یک لحظه مکث کرد، جا خورد و بعد از جا پرید و گفت سلام! دستم را به سمتش بردم خودم را معرفی کردم و گفتم بعد از جلسه با او صحبت خواهم کرد. فرصتی برای حرف بیشتر نبود.

برنامه شروع شد. با همان صحبت ها و تعارف های رایج تا نوبت به خود آیدا علوی رسید. صحبت هایش را با معرفی مجله سروش نوجوان شروع کرد! یک باره پرتاب شدم به سال های 68 و 69 به آن دوشنبه هایی که از صبح صد بار به دکه ی روزنامه فروشی آقای قاسمی سر می زدم و او هر بار می گفت هنوز نیامده! چه دورانی را با این مجله سر کردم. سروش نوجوان برایم مثل خویشاوند نزدیک یک بچه ی روستایی بود که به تازگی از شهر آمده و با خودش کلی حرف ها و ایده های تازه دارد. از آنهایی که میان تمام اعضای خانواده و فامیل انگار فقط اوست که حرف تو را می فهمد و درکت می کند. دوباره به زمان حال برگشتم آیدا علوی چند شماره از سروش نوجوان را به دست حضار داده بود تا ببینند. بعد گفت که دوست دارد حرف هایش را با شعر یکی از استادان قدیمش شروع کند. قیصر امین پور ... عکس امین پور را که به حضار نشان داد، به سختی بغضم را فرو خوردم. قیصر، قیصر عزیز از دست رفته ... نفس عمیقی کشیدم و یک جرعه از لیوان آبم خوردم که اشک هایم نریزند. رفتن بعضی آدمها، نبودن شان، هیچ وقت برایم عادی نمی شود. قیصر امین پور هم یکی از آنهاست. هنوز هم دلم برایش تنگ می شود. هنوز خیلی جاها فکر می کنم کاش بود ...

خداوندا! چه دنیای غریبی است. کجا باورم می شد که یک جلسه ی ساده ی معرفی انتشاراتی تازه اینجا در مونیخ مرا ببرد به سال های نوجوانی و همه ی آن حس ها و دغدغه ها و خاطره های چهارده - پانزده سالگی ام در شیراز. خدایا این زن تمام آدم های نوجوانی مرا می شناسد. بیوک ملکی را، آتوسا صالحی را، عذرا جوزدانی را، مژگان کلهر را ... چقدر من حرف دارم برای این زن.

و او خواند و خواند... گفت و گفت ... از تمام این سال های غربت که چندان هم بر او آسان نگذشته بوده است. از یک گسست هجده ساله که حالا داشت سعی می کرد با انتشارات میوه ی گل سرخ از آن عبور کند، با نگاهی تازه. به گمانم او خود گل سرخ بود، گلی که در ایران به بار نشسته بود و هرچند تندباد خزان گلبرگ هایش را با خود برد، اما او هسته ی سختش را با خود به اینجا آورد. به سرزمینی که مردمانش یک بار همه چیز را از صفر شروع کرده اند و زندگی شان را بر ویرانه ها دوباره بنا کرده اند. به سرزمینی که میوه ی گل سرخ را دور نمی ریزند. برای ما در ایران گل سرخ با پرپر شدنش تمام می شود، می میرد. اما برای آلمانی ها این پایان کار نیست. گلبرگ ها که رفتند، آن هسته سخت ته گل سرخ برجای می ماند و می شود با آن چایی خوش عطر یا مربایی خوش طعم پخت. و حالا که این نشر نوپا می خواهد پیوندی میان این دو فرهنگ و ادبیات آنها ایجاد کند، چه نامی بهتر از این ...

جلسه که تمام شد، او دیگر آن زن ناشناس دو ساعت پیش نبود. انگار سالها بود می شناختمش. دیگر مقدمه چینی لازم نداشتم. بی محابا در آغوش کشیدمش و زیر گوشش زمزمه کردم: مرا بو کن! من بوی دیار آشنایی می دهم. زمان زیادی نگذشته از آخرین باری که آتوسا صالحی را با همین دست ها بغل کرده ام و با فریدون عموزاده خلیلی با همین پاها همسفر بوده ام. بگذار به جای همه ی این آدم ها بغلت کنم خانم علوی. مهم تمام آن خاطره ها و پیشینه های مشترکی است که در نه توی زمان ما را به هم پیوند می دهد.

به خانه که برگشتم، همسرم پرسید چطور بود؟ گفتم فرصتی پیش نیامد که از کار حرف بزنیم اما مطمئنم که یک دوست خیلی خوب پیدا کرده ام و روی "خیلی خوب" تأکید کردم. حالا که فکرش را می کنم می بینم، در حقیقت من آیدا علوی را پیدا نکردم،  او را بازیافتم، همچون گمشده ای که خود از وجودش بی خبر بودم.

12. Sep 2016

نشر میوه گل سرخ در سایت Startnext

startnext.com/hagebutte-verlag