قلب رُزا

داستان کودک

آیدا علوی

روز اول مدرسه همه با تعجب به رُزا نگاه می کنند، چون او با قلب بزرگش به مدرسه رفته است. بقیه بچه ها قلب های بزرگشان را دیگر به همراه ندارند ، برای اینکه پادشاه  جزیره قلب های بزرگ را قدغن کرده است. اما رُزا و مادربزرگش با قلب های بزرگ و پراز احساسشان تاریخ جزیره را تغییر می دهند...

چشم های گردویی

چشم های گردویی 

مجموعه شعر نوجوان از آتوسا صالحی ، بیوک ملکی ، قیصر امین پور و شاعران دیگر

آتوسا صالحی

آرزو
آرزو می‌کنم در بهاران
دست جنگل پر از سایه باشد
روز و شب، خار و گل، دست در دست
مار با پونه همسایه باشد

در هوا مهربانی بپیچد
مثل بوی علف، بوی هیزم
ناگهان جشن باران بگیرند
خوشه‌های طلارنگ گندم

آرزو می‌کنم ناله‌ی غم
در هیاهوی شادی بمیرد
بوته‌های گل سرخ وحشی
جای دیوارها را بگیرد

آرزو می‌کنم دست‌هایت
مثل یک شاخه بخشنده باشد
آرزو می‌کنم هر کجایی
مثل گُل بر لبت خنده باشد

 

بیوک ملکی

بهاری

یک دامن پر چین بنفش آبی

جوراب سفید و سرخ

پیراهن عنابی

با روسری زرد قناری

به به ! چه بهاری

 

در فاصله دو میگرن

مجموعه شعر

عذرا جوزدانی

   

 

 


 

دره

لابد دره ای در من است

که تو را قله می پندارد

لابد قفل زنگ زده ای در من

که تو را کلید طلایی

لابد تلخ کامی ای در من

که تو را کندوی عسل

لابد دریایی در من نیست

که تو را خاموش کند

جنگل آتش گرفته !

شن و شکر

رمان

آیدا علوی

وقتی که پرستو و دختر شش ساله اش مینو به آلمان می رسند حتی یک چمدان هم به همراه ندارند و وابسته به کمک افراد کمی هستند که با آنها آشنا شده اند. ما گرچه از نگاه مینو و پرستو شاهد زندگی آنها در کشوری نو و ناشناخته هستیم ، ولی گذشته آنها همواره در زندگی حالشان جریان دارد و همه جا به شکل خاطره و دلتنگی در تجربه ها ی نو و زندگی حال آنها حضور دارد. خواننده در طول داستان رفته رفته متوجه می شود که به چه دلیل پرستو و دخترش ایران را ترک کرده اند. ترک کردنی که گویی هنوز تمامی ندارد.